چرا رهبر شهید انقلاب در جایی حضور داشتند که امکان هدف گرفتنشان بود؟

این پرسش که چرا رهبر انقلاب در جایی بودند که امکان هدف گرفتنشان بود در ظاهر ساده است؛ اما اگر درست صورت‌بندی نشود، خیلی زود به دو پاسخ نادرست می‌رسد.

خبرگزاری مهر، یادداشت مهمان_محمد رحمانی، پژوهشگر حوزه سیاستگذاری فرهنگی، پس از شهادت رهبر انقلاب، پرسشی در افکار عمومی شکل گرفت که پیش از این نیز، با بیانی کم‌وبیش مشابه، پس از شهادت سید حسن نصرالله مطرح شده بود: اگر نشانه‌های خطر آشکار بود و احتمال حمله بالا رفته بود، چرا آنان در جایی ماندند که امکان هدف‌گرفتنشان وجود داشت؟ این پرسش، در ظاهر ساده است؛ اما اگر درست صورت‌بندی نشود، خیلی زود به دو پاسخ نادرست می‌رسد. در مورد رهبر انقلاب، گزارش‌های منتشرشده از برنامه‌ریزی قبلی برای ترور و نیز اثرگذاری محل حضور ایشان بر زمان عملیات سخن گفته‌اند. درباره سید حسن نصرالله نیز روشن شد که او در حمله اسرائیل به مرکز فرماندهی حزب‌الله در ضاحیه بیروت در ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۴ هدف قرار گرفت.

پاسخ نخست این است که خطر را آن‌گونه که باید جدی نگرفتند و احتیاط لازم صورت نگرفت. این پاسخ، هرچند می‌خواهد مسئله را با زبان عقل متعارف حل کند، در نهایت به نسبتی ناروا می‌رسد: اینکه گویی رهبرانی با آن سطح از تجربه، بصیرت و شناختِ صحنه، در تشخیص وزن تهدید یا در رعایت ملاحظات حفاظتی دچار سستی شده‌اند. ضعف این پاسخ فقط در بی‌انصافی آن نیست؛ در این است که با سیره شناخته‌شده رهبران مقاومت و با منطق عمل آنان در بحران‌های بزرگ سازگار نیست. کسانی که سال‌ها در متن نبردهای پیچیده زیسته‌اند، بیش از دیگران معنای خطر را می‌فهمند. بنابراین، توضیح ماجرا با ارجاع به غفلت یا سهل‌انگاری، بیشتر پاک‌کردن صورت مسئله است تا حل آن.

پاسخ دوم، در نقطه مقابل، ظاهری ستایش‌آمیز دارد اما از جهتی عمیق‌تر مسئله‌ساز است. مطابق این روایت، رهبر الهی یا رهبر مقاومت، آگاهانه در معرض شهادت می‌ماند تا با خون خود جامعه را بیدار کند و مردم را به بلوغ تاریخی برساند. این تعبیر، اگرچه در زبان عاطفی جاذبه دارد، اما هم از نظر الهیاتی لغزنده است و هم از نظر تاریخی ناتمام. چراکه نتیجه پنهانش این است که گویا ولیّ الهی یا رهبر مجاهد، مأمورِ رفتن به سوی مرگ است، نه مأمورِ ایستادن بر سر حق. حال آنکه در منطق دینی، انسانِ الهی هرگز طالب مرگ به معنای رهاکردن اسباب، ترک محاسبه و بی‌اعتنایی به تدبیر نیست.

▫️ نقطه کانونی بحث اینجاست: باید میان «آماده‌بودن برای شهادت» و «رفتن به استقبال مرگ» فرق گذاشت. این دو، شبیه به هم نیستند. اولی از ایمان، شجاعت و وفاداری به تکلیف برمی‌خیزد؛ دومی، اگر به‌درستی فهم نشود، می‌تواند به نوعی اراده‌گراییِ بی‌پشتوانه یا حتی ترکِ مسئولیت تعبیر شود. رهبر الهی، نه برای کشته‌شدن در صحنه می‌ماند و نه از بیم کشته‌شدن صحنه را ترک می‌کند. او می‌ماند، چون جایگاه او صرفاً یک موقعیت اداری یا نمادین نیست که بتوان هر زمان آن را به نقطه‌ای امن‌تر منتقل کرد. گاه خودِ ماندن در متن میدان، بخشی از حقیقت رهبری است.

از همین‌جا می‌توان به صورت‌بندی دقیق‌تری رسید. مسئله این نیست که «آیا خطر را می‌دانستند یا نه»؛ مسئله این است که در منطق رهبری، علم به خطر همیشه به معنای ترکِ جایگاه نیست. بسیاری از مواقع، عقب‌نشینیِ رهبر از صحنه، هرچند در ظاهر ضامن امنیت بیشتر باشد، در باطن می‌تواند خلأیی پدید آورد که هزینه آن برای جبهه حق از خودِ خطر کمتر نباشد. رهبری، مخصوصاً در لحظه‌های گرهی تاریخ، فقط با زنده‌ماندن تعریف نمی‌شود؛ با حفظ انسجام، انتقال معنا، استقرار اطمینان و ایستادن در نقطه‌ای تعریف می‌شود که اگر خالی بماند، ضربه‌ای بزرگ‌تر به پیکره امت وارد می‌شود.

در این چارچوب، شهادت نه نشانه بی‌تدبیری است و نه نتیجه نوعی خودفداسازیِ تعمدی. شهادت، حاصل برخورد دو منطق است: منطق دشمن که برای شکستن یک جبهه به حذف رأس آن می‌اندیشد، و منطق رهبری حق که برای حفظ راه، صحنه را رها نمی‌کند. این همان چیزی است که هم درباره رهبر انقلاب باید فهم شود و هم درباره سید حسن نصرالله. در هر دو مورد، پرسش اصلی نباید این باشد که چرا آنان مانند یک فرد عادی فقط به حداکثرسازیِ امنیت شخصی نیندیشیدند؛ بلکه باید پرسید چرا در منطق رهبری مقاومت، گاهی ماندن در جایگاه، خود بخشی از انجام وظیفه است.

از این منظر، نه می‌توان گفت «خطر را نفهمیدند»، و نه می‌توان گفت «خواستند کشته شوند». پاسخ درست این است که خطر را می‌فهمیدند، تدبیر را هم می‌شناختند، اما تکلیف خود را به منطق حفاظت فردی فرو نکاستند. آنان خود را حفظ نمی‌کردند تا فقط بمانند؛ می‌ماندند تا آنچه باید حفظ شود، حفظ شود. اگر در این مسیر، دشمن راهی جز ترور نمی‌یابد، شهادت رخ می‌دهد؛ نه به عنوان انتخاب مرگ، بلکه به عنوان بهای وفاداری به مسئولیتی که ترک آن، خیانت به حقیقت بود.

پس باید مراقب بود که در تحلیل این وقایع، از دو خطا دور بمانیم: یکی تقلیل شهادت به ضعف در محاسبه، و دیگری تبدیل آن به یک روایت رمانتیک از مرگِ خودخواسته. رهبران بزرگ الهی و تاریخی نه بی‌محابا زندگی می‌کنند و نه مرگ‌طلبانه. آنان اهل تدبیرند، اما تدبیر را تا مرز ترک مسئولیت پایین نمی‌آورند. درست در همین نقطه است که شهادت، معنای راستین خود را پیدا می‌کند: نه غفلت از خطر، نه طلبِ مرگ؛ بلکه ایستادن در جایگاهی که حق، از صاحب آن می‌خواهد خالی‌اش نکند.