روایتی از ۴۵ روز مقاومت با کمترین سلاح؛ «دفاع» در خون ایرانیان است

شاهرود- امام (ره) جنگ را «گنج» نامید؛ گنجی که منبع تغذیه شعور و غیرت نسل‌هاست. حالا یک رزمنده شاهرودی، ۳۷سال بعد از آن روزها، فاش می‌کند که چرا عراقی‌ها ۴۵روز پای دروازه‌های خرمشهر ایستادند.

خبرگزای مهر، گروه استان‌ها – عباسعلی حسین پور: خاطرات یکی از نویسندگان دفاع مقدس را مرور می‌کردم « …اوایل تیر۱۳۷۰ به دعوت بیت مقام معظم رهبری به دیدار امام شهیدمان رفته بودیم ایشان تعبیر زیبایی از جنگ داشته و فرمودند…جنگ ما گنج است و باید برای آیندگان به میراث بگذاریم… (این گنج) باید یک منبع تغذیه شعور، غرور و آگاهی برای نسل‌های آینده باشد…»

جای دیگری نیز خوانده بودم که شهید امام خامنه‌ای در دیدار با سردار رحیم صفوی یادآور شده بودند «… شما در بازدیدها و پادگان‌هایی که می‌روید با جوان‌ها صحبت کنید… بنشینید و در رابطه با عملیات فتح خرمشهر صحبت کنید، چون واقعا نمی‌دانند که چه اتفاق فوق العاده‌ای افتاده… اگر الان برای خودتان که آنجا بوده‌اید و کارها را انجام داده‌اید، (همان صحنه‌ها را) بازآرایی و بازآفرینی کنند، تعجب می‌کنید که چه اتفاقی افتاده است! آنهم با امکانات ضعیف آن موقع… رزمندگان ما در آن هوای گرم قمقمه نداشتند و با دبه آب می‌برند…»

مرور خاطرات رزمندگان روزهای فخر و افتخار در این ایام که با استقامت ملت ایران گره خورده بی لطف نیست به همین دلیلوو با محمد علی عربیار محمدی رزمنده روزهای دفاع مقدس به گفتگو نشستیم.

روایتی از ۴۵ روز مقاومت با کمترین سلاح؛ «دفاع» در خون ایرانیان است

لطفا خودتان را معرفی کنیدوم

محمدعلی عرب یارمحمدی کارگر واحد باغبانی و فضای سبز شرکت خطوط لوله و مخابرات نفت منطقه شمالشرق، متولد ۲۴ مهر ۱۳۴۶ روستای سعدآباد شاهرود، دارای ۲ فرزند پسر، ۲۸ ماه از عمرم را در زیباترین صحنه‌های ایثار، مقاومت و پیروزی یعنی دفاع مقدس هشت ساله گذراندم

شاهرود کجا و خرمشهر کجا؟ چه شد که به جبهه رفتید؟

رژیم بعث عراق پیش از حمله متجاوزانه به خاک ایران نقشه‌هایی در کتاب‌های درسی مدارس خود چاپ کرده بود که به جای خرمشهر «محمره» نوشته و شهرهای دیگری مانند سوسنگرد، خوزستان و آبادان را در آن کتاب، جزئی از عراق چاپ کرده بود، براساس همین خواب آشفته نیز مهرماه سال ۵۹ به ایران حمله کرد اما نمی‌دانست که اینجا ایران سرزمین شیران است.

تاریخ گواهی می دهد که عراق برای اشغال خرمشهر در پاییز سال ۱۳۵۹ که فقط ده‌ها تن از بچه‌های سپاه، بسیج و مردم محلی با کمترین سلاح و مهمات در آن بودند ۴۵ روز پشت دروازه‌های خرمشهر جنگید و تلفات داد، این یعنی غیرت ایرانی.

یادم هست که حضرت امام(ره) در پیامی تاریخی به فرمانده کل سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی بر ضرورت حفظ خرمشهر تاکید و فرمودند: “…اینجا نقطه شکست و پیروزی اسلام یا کفرست. باید متر به متر جنگید. اینجا نقطه‌ای است که حیات سپاه و عدم آن در همین جاست …”

همین فرمان باعث شد که تصمیم بگیریم به همراه تعدادی از دوستانم عازم جبهه شده تا با اطاعت از فرمان امام(ره) برای مقابله با دشمن بعثی در حد مقدوراتمان انجام وظیفه کنیم

چگونه رفتید؟ در آن روزها نظم خاصی برای اعزام به جبهه‌ها حاکم بود؟

سپاه شاهرود آن موقع در خیابان امام(ره) مستقر بود، رفتیم ثبت نام کردیم، بعد به شهمیرزاد برای آموزش اسلحه رفته و بعد از ۱۵ روز آموزش مداوم با اتوبوس سپاه عازم شیراز شدیم، سه ماه بصورت فشرده و شبانه‌روزی در پادگان سیدالشهدا(ع) آموزش زرهی دیدیم، بعد با نفربر به دزفول و سپس خرمشهر رسیدیم.

روایتی از ۴۵ روز مقاومت با کمترین سلاح؛ «دفاع» در خون ایرانیان است

از خرمشهر بگویید

خرمشهر در آن روزها براستی که خونین‌شهر و زیر آتش بود، رزمندگانی که از شهر دفاع می‌کردند، در حقیقت از تمام ایران دفاع می‌کردند. اما یکی از نقاط قوت آن، این بود که تمام راه‌های این شهر جنگ‌زده و اشغال شده، به مسجد جامع ختم می‌شد. آن مسجد زخم خورده از حزب بعث عراق، قلب تپنده شهر شده بود.

عراقی‌ها که حمله کردند، مسجد جامع نقش محوری خود را بدرستی پیدا کرد و شد مرکز برنامه‌ریزی‌های مقاومت خرمشهر، بلکه مرکز تمام ایران! سلاح‌ها را جمع کرده بودند در مسجد جامع، مردم، حتی زن‌ها، می‌آمدند سلاح تحویل می‌گرفتند. هر کس سلاح، مهمات و آب و غذا می‌خواست، باید به مسجد جامع می‌رفت. هر واحد که نیاز به نیرو داشت، از مسجد جامع کمک می‌گرفت. هماهنگی بین نیروها و پایگاه‌ها از طریق مسجد جامع انجام می‌شد.

در مسجد زن‌ها و دخترها به پخت و پز مشغول بودند و جیره جنگی آماده می‌کردند تا مدافعان خسته شهر را یاری کنند. هر کسی مجروح می‌شد، می‌بردندش مسجد جامع. شهدا را هم از آنجا می‌بردند به جنت‌آباد و دفن می‌کردند. مسجد جامع محل استراحت بچه‌ها بود. فقط در این مسجد می‌شد شب‌ها استراحت کرد.

شما در خرمشهر چه می‌کردید؟

روز اولی که رسیدیم، در هفت تپه استراحت کردیم، فردا صبح مهمات تحویل گرفته و با نفربر به سمت منطقه رفتیم، همواره تاکید می‌شد تا زمانیکه مطمئن نشدید شلیک نکنید چون مهمات ما خیلی کم بود و باید دقت می‌کردیم که هدر نرود، در راه برگشت هم مجروحین و شهدا را با نفربر به مسجد جامع می‌رساندیم.

روز دوم با یک برنامه‌ریزی بهتر به دشمن پاتک زدیم تا مانع پیشروی آنها شویم ما فقط ۵۰ گلوله تانک داشتیم که ۲۵ عدد آن را در این پاتک شلیک کردیم، از اینکه مانع پیشروی دشمن شدیم، خوشحال بودیم ولی از اینکه ۵۰ درصد مهمات‌مان شلیک شده بود، نگرانی داشتیم چون دستمان در استفاده از مهمات بسته بود و این در جبهه و در مقابل دشمن مجهز عراق، خیلی نگران کننده بود

خاطره تلخ یا شیرینی از آن ایام دارید؟

یادم هست وقتی عراقی‌ها وارد خرمشهر شدند منازل مردم را غارت می‌کردند و از هیچ جنایتی فروگذار نبودند این موضوع خیلی ناراحتمان می‌کرد ولی کاری از دستمان بار نمی‌آمد، این تلخ‌ترین خاطره من است.

روایتی از ۴۵ روز مقاومت با کمترین سلاح؛ «دفاع» در خون ایرانیان است

اجازه دهید یک خاطره غرورانگیز نیز بگویم، یک روز تصمیم گرفتم یکی از رزمندگان ارتشی که خیلی خسته شده بود را به مسجد جامع برسانم، زمانیکه از شنی تانک (زنجیرهای چرخ تانک) بالا آمد دیدم یک پا ندارد با تعجب گفتم “پات کو؟ تو که دو تا پا داشتی! ” گفت مصنوعی بود، حس نداشت، منهم بی‌احتیاطی کردم، ماند زیر تانک شما و له شد، قسمت این بود، پس دیگر نیازی بهش ندارم، به حالش غبطه خوردم، خیلی مرد بود، دست خالی با این وضعیت نرفته بود و مانده بود تا از وطنش دفاع کند واینقدر روحیه‌اش بالا بود.

تا کی خرمشهر بودید؟

ما تا آزادسازی خرمشهر آنجا بودیم، لشکر سیدالشهدا(ع) که برای پشتیبانی آمد کمک بزرگی برای پیروزی ما شد.

در پایان

رهبر شهید انقلاب در یکی از دیدارهایشان با نویسندگان تاریخ انقلاب فرموده بودند: … یک نکته دیگری که در زمینه انقلاب وجود دارد این است که ما نسبت به خیلی از پدیده‌های انقلاب کار درست و حسابی نکرده‌ایم، درحالیکه جای کار دارد… در زمینه معرفی چهرهای انقلاب خیلی کم کار کردیم. امیدواریم بیشتر در این زمینه بتوانیم کار رسانه ای کنیم.