میراث‌دار رهبر شهید

خرم‌آباد- حتی هنوز فرصت نکرده بودیم برای رهبر شهیدمان گریه کنیم. تاریخ روی دور تند افتاده بود و ما موظف بودیم میراث خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید را حفظ کنیم.

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها؛ رعنا مرادی‌نسب: از تجربه‌ جنگ ۱۲روزه درس گرفته بودم که در اوج شلوغی و جنگ، در هر کاری فقط کمک‌ها و همراهی مردم کارساز است و هرچه دُز مردمی بودنش بالاتر باشد، برکتش بیشتر است.

بعد از اعلام خبر شهادت حضرت آقا اولویت حفظ خیابان بود. مردم در خیابان و نظامی‌ها در میدان نبرد. برنامه مشخص بود. وقت عزاداری نداشتیم؛ مطالبه‌ حضرت آقا هم همین بود.

باید چهره‌ خیابان‌ها را هم تغییر می‌دادیم

اما حفظ خیابان فقط حضور در خیابان نبود؛ باید چهره‌ خیابان‌ها را هم در راستای وظیفه‌مان تغییر می‌دادیم.

میراث‌دار رهبر شهید

اول برنامه‌مان نصب پوستر و کمک به شابلون‌زنی تیم آقا مرتضی رضایی بود، که چند نفر پرسیدند: «چرا مثل جنگ ۱۲روزه پارچه نمی‌زنید تو خیابون؟» انگار تا آن ساعت بهش فکر نکرده بودم.

دیدم بد نمی‌گویند. تعدادی از پارچه‌نوشت‌های جنگ ۱۲روزه را داشتیم، اما باید پارچه جدید می‌خریدیم و خیابان‌های بیشتری را پوشش می‌دادیم.

دوباره بچه‌ها را خبر کردم، برای جمع‌آوری کمک‌های نقدی و غیرنقدی. خانم حافظی هم دست‌به‌کار شد برای فراخوان کمک از پول تا پیدا کردن خطاط.

عزا عزاست امروز…

پارچه‌ها را که خریدیم، سپردیم خانم‌ها برش بزنند و دوردوزی کنند و جای چوب‌ها را محکم بدوزند. خانم‌ها امیدنژاد و اسکندری و خانم‌های خانواده‌های خودمان، پای چرخ خیاطی نشستند و یک روزه کار را جمع کردند.

میراث‌دار رهبر شهید

مانده بود، خطاطی. خطاط‌مان آقای رحیمی بود؛ از خوش‌نویس‌های حرفه‌ای و قدیمی شهر. توی اربعین هم‌سفرمان بود و جزء خادم‌ها.

شعارها را نگاه کردم:

«عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز؛ مهدی صاحب زمان، صاحب‌عزاست امروز»

«مثلی لا یبایع مثل یزید»

«خامنه‌ای شهید، فاتح این خیبر است»

«شد به خدا زنده‌تر، خامنه‌ای شهید»

جنگنده‌ها چند نقطه‌ دیگر شهر را زدند

و چند آیه و حدیث و شعارهایی که قرار بود در حفظ خیابان و میدان سهیم باشند. خبر نوشتن شعارها که پخش شد، مساجد ناصرخسرو و خیابان رازی تا جنوب شهر استقبال کردند بهشان پارچه برسانیم.

دانشجوهای علوم پزشکی هم که شنیدند، خودشان را به قافله رساندند تا برایشان بنویسم و آماده کنیم.

میراث‌دار رهبر شهید

اولین روزی که قرار گذاشتیم با بچه‌ها نصب را شروع کنیم، جنگنده‌ها چند نقطه‌ دیگر شهر را زدند.

قرار گذاشتیم کار را زودتر شروع کنیم. بعد از نماز مشغول افطار شدیم. افطار تمام نشده، آقای یدالله باقری، خادم گلزار، تند آمد و گفت: «جمع کنید، مهمون داریم.»

شهید آمده بود به ما سر بزند

فرز پارچه‌ها را جمع کردیم و حسینیه را ترگل ورگل کردیم که چند ماشین به گلزار آمدند و یک تابوت آوردند توی حسینیه. پیکر شهید بختیاری‌زاده بود. انگار شهید آمده بود به ما سر بزند و دل‌گرممان کند.

یکی دو ساعت توی مراسم وداع خانواده با پیکر شهید بودیم و حالا با تایید شهید منتظر بودیم کارمان را شروع کنیم. چون توی خیابان‌ها تجمع بود، تا ساعت دوازده شب، در تجمع بودیم و بعد از آن باید کار را شروع می‌کردیم. آن شب قرار بود ماشین بالابر بیاید؛ اما نیامد و کارمان به فردا افتاد.

از ظهر توی گلزار جمع شدیم. تعدادمان به بیست نفر می‌رسید. طناب‌کشی‌ها را تمام کردیم و تقسیم کردیم هر خیابان با چه گروهی باشد.

از زمین و آسمان برایمان رزق می‌رسید

تا اذان مغرب آنجا بودیم و فکر افطار را نکرده بودیم. به امیرمهدی جعفری زنگ زدم و گفتم آب جوش و خرما برساند تا بچه‌ها دهان‌شان خشک نباشد.

امیرمهدی به جای آب و خرما، یک افطار و غذای مفصل برای‌مان آورد. گفت: «یه خانواده از سهم افطار رزمنده‌ها برای شما هم جدا کردن.» از زمین و آسمان برایمان رزق می‌رسید.

بعد از تجمع، کار نصب را شروع کردیم و دو سه روزی کارمان طول کشید. آخرین پارچه، مسیرِ رفت خیابان انقلاب را که نصب کردیم، نگاه کردم ببینم کدام شعار است. نوشته بود: «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.»

هنوز فرصت نکرده بودیم برای رهبر شهیدمان گریه کنیم

توی جنگ ۱۲ روزه، همین‌جا شعار پارچه، «ما ترکناک یابن‌الحسین» بود؛ از قول شهید سیدحسن‌نصرالله به حضرت آقا. اما حالا حضرت آقا شهید شده بود و ما دیگر او را نداشتیم که برایش بنویسیم: «ما شما را ترک نمی‌کنیم ای فرزند حسین(ع)»

حتی هنوز فرصت نکرده بودیم برای رهبر شهیدمان گریه کنیم. تاریخ روی دور تند افتاده بود و ما موظف بودیم میراث خمینی کبیر و خامنه‌ای شهید را حفظ کنیم.

*بر اساس روایت امیرمحمد مهدی‌نیا