وداع در آخرین تماس؛ «حسین» مرخصی‌اش را با شهادت معاوضه کرد

ایلام – حسین از پشت تلفن نوید بازگشت می‌داد، اما تقدیر، جنگ را میان او و خانه قرار داد تا وعده دیدار را به قیامت بسپارد.

خبرگزاری مهر -گروه استان‌ها: ایلام دیار همیشه استوار و سرافراز، در روزهای سخت جنگ رمضان، یکی از خط‌های مقدم مقاومت و ایثار بود؛ جایی که مردمش با وجود همه‌ آتش و خون، پای خاک و آرمان‌هایشان ایستادند و نامشان در تاریخ این سرزمین ماندگار شد.

در میان آن روزهای پرالتهاب و پر از داغ و حماسه، بسیاری از فرزندان این استان جان خود را فدای دفاع از وطن کردند و برگ‌های زرینی در دفتر افتخار ایران اسلامی رقم زدند.

اکنون، پای صحبت‌های پدر و مادر شهید «حسین کاروان» می‌نشینیم؛ شهیدی که نامش با روزهای حماسه و ایثار گره خورده و یادش در جنگ رمضان جاودانه شده است.

روایت مادر شهید حسین کاروان از شب قرآن و نور؛ از آخرین تماس تا وداع با پسر

مادر شهید حسین کاروان، در گفتگو با خبرنگار مهر از روزهایی گفت که پسرش با ذوق و شوق از مرخصی قریب‌الوقوع می‌گفت اما جنگ آمد و او دیگر بازنگشت؛ از شبی که در نمازخانه مشغول قرآن خواندن بود و بمباران شد و بعدها قرآنش را روی سینه شهید پیدا کردند.

گوهر شریف زاد گفت: روز جمعه حسین با من تماس گرفت و با ذوق و شوق فراوان گفت مادر دوشنبه مرخصی می‌آیم، واقعاً خوشحال بود، اما صبح روز شنبه دوباره تماس گرفت و گفت مادر جنگ شروع شده و دیگر نمی‌آیم و واقعاً دیگر نیامد، گویا به او القا شده بود که این آخرین تماس‌ است.

مادر شهید کاروان ادامه داد: تا شب چهار بار با من تماس داشت و هر بار از دلتنگی صحبت می‌کرد و من دلداریش می‌دادم که مادر باید سنگر را حفظ کنیم، تو در مکتبی بزرگ شده‌ای که سال‌ها در زیر آتش دشمن دوام آورده، پس شجاع و قوی باش.

وی با اشاره به لحظه شنیدن خبر شهادت گفت: سحرگاه روز شنبه، دهم اسفند، حوالی ساعت پنج صبح بود که با ما تماس گرفتند و گفتند سپاه سیروان مورد اصابت موشک قرار گرفته است، من در آن لحظه مشغول خواندن قرآن بودم و نمی‌خواستم قبول کنم که حسین شهید شده است، چون یک بار دیگر جوانی را از دست داده بودم و برایم خیلی سخت بود که خدا بخواهد دوباره مرا امتحان کند.

وداع در آخرین تماس؛ «حسین» مرخصی‌اش را با شهادت معاوضه کرد

شریف‌زاد افزود: در یک لحظه به خود آمدم، نگاهی به قرآنی که در دستم بود انداختم، به آسمان نگاه کردم و گفتم خدایا اگر حسینم شهید شده، فدای همین قرآن و فدای امام حسین، من به قضای تو راضیم، آن لحظه به یاد آیه ۱۶۹ سوره آل عمران افتادم که می‌فرماید کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند مرده نپندارید، بلکه آنها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.

مادر شهید کاروان در توصیف اخلاق فرزندش گفت: حسین اخلاق و روش زندگی‌اش بسیار متفاوت بود، بسیار مهربان بود و همیشه لبخند بر لب داشت، وقتی با او حرف می‌زدم همیشه قربان صدقه‌ام می‌رفت و من بارها به او تذکر می‌دادم که پسرم این قدر قربان صدقه نرو که تحمل ندارم، او بسیار مهربان و دلسوز بود، یار پدر و همراه مادر بود و همه فامیل و دوستان از نیکی و خوش‌اخلاقی او یاد می‌کنند.

وی با اشاره به اشتیاق فرزندش برای شهادت گفت: یک روز حسین برگه اعزام به خدمت را گرفت و به خانه آمد و گفت مادر من می‌روم و شهید می‌شوم، قلبم شکست، با اینکه می‌دانستم شهادت افتخار است و هنر مردان خداست، اما برای فرزندم سخت بود، به او گفتم شهادت لیاقت می‌خواهد و نصیب هر کسی نمی‌شود، او گفت مادر مگر من لیاقت ندارم، گفتم چرا داری اما این را گفتم که تلنگری باشد.

شریف‌زاد درباره شب شهادت فرزندش گفت: همان شبی که سپاه سیروان بمباران شد، حسین در نمازخانه مشغول خواندن قرآن بود و ساعت سه نیمه شب بود که موشک به ساختمان اصابت کرد و بعدها آن قرآن را روی سینه پاکش پیدا کردند.

مادر شهید کاروان از لحظه وداع با پسرش گفت: وقتی حسین را در غسالخانه دیدم، انگار خوابیده بود، نوری سراسر بدن و چهره‌اش را فرا گرفته بود، واقعاً چهره نورانی داشت، همان لحظه با خودم گفتم حسینم شهادتت مبارک، تو الان همنشین اولیا و انبیا و خاصان خدایی، کنار امام حسین و امیرالمومنین، خوش به سعادتت، سلام ما را به آنها برسان و برای پدرت که سال‌ها انتظار شهادت کشیده و برای من دعا کن تا به جمع شهدا بپیوندیم.

وی در پایان خاطره‌ای از دوازده روز قبل از شهادت حسین را روایت کرد و گفت: برای برادر بزرگش احسان مراسم خواستگاری گرفته بودیم، از ماشین که پیاده شدم دیدم دو داماد جلوی من ایستاده‌اند، گفتم من از کجا بفهمم کدام دامادید، حسین گفت مامان من داماد آینده‌ام، بعد به من توصیه کرد که مادر می‌دانم هشت سال در غم خواهرم عزاداری ولی احسان خواهر ندارد، برایش مراسم بگیر و سنگ تمام بگذار و من گفتم چشم، حسین در آن لحظه هم جای خواهر برای احسان بود و هم جای برادر و احسان وقتی این فداکاری را دید بغض کرد و در آغوشش گرفت و گفت داداش انشاءالله روز عروسی جبران کنم.

پدر شهید حسین کاروان: پسرم شهادتت مبارک، مرا هم دعا کن

پاشا کاروان، پدر شهید حسین کاروان، در گفتگو با خبرنگار مهر از شبی گفت که آسمان سیروان فرو ریخت و بمب‌ها روی کوچه‌ها باریدند؛ شبی که با شایعه شهادت رهبر عزیز آغاز شد و به خبر شهادت پسرش رسید.

پدر شهید حسین کاروان، با صدایی بغض در آن موج می‌زد و گاه می‌لرزید و گاه محکم بود، گفت: آن شب که آمریکا و رژیم صهیونیستی حملات خود را شروع کردند، ناگهان شایعه شهادت رهبر معظم انقلاب در شهر پیچید و آن خبر برایم از هر مصیبتی سخت‌تر بود، تمام طول شب را قرآن خواندم و گریه کردم و به خدا پناه بردم که نکند این شایعه راست باشد.

وی ادامه داد: ساعت ۱۱ شب بود که پسرم زنگ زد، صدایش آرام بود اما نگرانی از لابه‌لای کلمه‌هایش بیرون می‌زد، گفت بابا جنگ شده و مرخصی‌ام لغو شد و نمی‌توانم بیایم، من گفتم نگران نباش پسرم، مرخصی تو محفوظ است و خدا خودش نگهدار توست، انشاءالله بعد از جنگ می‌آیی.

پدر شهید کاروان افزود: راستش آن شب فکر همه شهرهای ایران را می‌کردم، فکر می‌کردم شاید خانه خودمان در ایلام بمباران شود، اما هیچ وقت فکر سیروان را نکردم، چون سیروان یک شهرستان کوچک با یک سپاه کوچک بود و باورم نمی‌شد دشمن آنجا را هم هدف قرار بدهد؛ اما شد آنچه که نباید می‌شد.

وی از لحظه شنیدن خبر گفت: یکی از اقوام زنگ زد، به محض شنیدن صدای زنگ دلم ریخت، یک جورایی فهمیدم خبری شده است، گفت بهتر است خودتان بیایید سیروان، دیگر چیزی نگفت و من هم چیزی نپرسیدم، همان لحظه خودم را به ماشین رساندم و حرکت کردم، نمی‌دانم چگونه رانندگی کردم، انگار جاده را نمی‌دیدم.

پاشا کاروان افزود: وقتی به سیروان رسیدم و چشمم به ساختمان سپاه افتاد، همان جا ایستادم، دیگر نه توان قدم برداشتن داشتم و نه توان حرف زدن، از آن ساختمان چیزی باقی نمانده بود، فقط آجرهای سوخته و آهن‌پاره‌هایی که هنوز دود می‌کردند؛ آن لحظه فهمیدم پسرم رفته و دیگر هیچ وقت نمی‌آید.

وداع در آخرین تماس؛ «حسین» مرخصی‌اش را با شهادت معاوضه کرد

وی با تأکید بر جایگاه شهادت گفت: هیچ پدر و مادری در دنیا نمی‌تواند داغ فرزندش را تحمل کند، داغ فرزند از همه داغ‌ها سنگین‌تر است؛ اما وقتی می‌بینم با شهادت پسرم مردم در آرامش و امنیت هستند و این انقلاب پایدار مانده، داغم سبک‌تر می‌شود.

پدر شهید کاروان در توصیف فرزندش گفت: حسین برای من فقط یک پسر نبود، بلکه دوست، رفیق و همدم من بود، صورتش مثل ماه می‌درخشید و همیشه خوش‌رو و خوش‌اخلاق بود، دلسوز و متین و مؤمن بود و هر کسی او را می‌دید عاشق اخلاقش می‌شد، من هر روز به خود می‌بالم که چنین پسری داشتم.

وی از آرزوی دیرینه خود پرده برداشت: من از ۱۶ سالگی در راه بودم و سال‌ها پای سفره جبهه نشستم، ۳۰ سال خدمت کردم و بعد بازنشسته شدم، اما هیچ وقت دعای شهادت را از لب برنداشتم، همیشه به همسرم می‌گفتم برایم دعا کند تا شهید شوم، ولی خدا این سعادت را نصیب پسرم کرد و حیف که پدر از پسر عقب ماند.

پاشا کاروان در پایان گفت: شهادت هنر مردان خداست و نصیب هر کسی نمی‌شود، من هر روز به پسرم غبطه می‌خورم و می‌گویم خوشا به حال حسین که رفت و به آرزویش رسید، من از ته قلبم به حسین می‌گویم پسرم شهادتت مبارک، عزیز من شهادتت مبارک، انشاءالله دست مرا هم بگیری و خدا هم به من توفیق بدهد تا در راه اسلام و وطن راهی را بروم که سال‌ها در فکرش بودم.

روایت پدر و مادر شهید حسین کاروان، فقط یک گفت‌وگوی ساده نیست؛ تصویری است از ایمانی که در سخت‌ترین لحظات هم نمی‌لرزد، از عشقی که با شهادت رنگین‌تر می‌شود و از خانواده‌ای که داغ فرزند را به افتخار تبدیل کرده است.

بدون شک یاد شهدا و درس‌هایشان برای این سرزمین تا همیشه باقی خواهد ماند. روحشان شاد و راهشان پررهرو.