«تداوم» ستون فقرات توسعه است/تجربه‌ دوباره‌ چرخ و دنیای پرسرعت امروز

در برخی سازمانها،بخش بزرگی از دانش و تجربه‌ فنی در «ذهن افراد» انباشته می‌شود، نه در «سیستم‌های سازمانی»و وقتی یک کارشناس خبره بازنشسته می‌شود عملاً بانک تجربی او نیز خارج می شود.

به گزارش خبرنگار مهر، در دانش مدیریت جدید، «حافظه سازمانی» به مجموعه‌ی دانش، تجربیات، شکست‌ها و موفقیت‌هایی گفته می‌شود که در طول زمان در رگ‌های یک نهاد رسوب می‌کند و مانع از تکرار اشتباهات گذشته می‌شود. اما در برخی ساختارهای اداری و فنی، پدیده‌ای شکل گرفته است گویی با تغییر هر مدیر یا جابجایی هر دولت، تاریخ آن نهاد از نقطه صفر بازنویسی می‌شود.

نخستین لایه آسیب، در رویکرد حذفی مدیران جدید نهفته است. در برخی سازمان‌ها، مدیر تازه منصوب‌شده به جای ادامه مسیر و تکمیل پروژه‌های نیمه‌تمام، اولین اقدام خود را «نقد رادیکال» و توقف برنامه‌های سلف خود تعریف می‌کند. این سندروم که می‌توان آن را «نقطه صفر» نامید، باعث شده است که فرآیند توسعه در ایران نه به صورت یک خط ممتد و رو به بالا، بلکه به صورت تکه‌هایی گسسته و گاه متناقض باشد.

این رویکرد منجر به اتلاف وحشتناک منابع مالی و زمانی شده است. پروژه‌هایی که میلیاردها تومان صرف مطالعات اولیه‌ی آن‌ها شده، تنها به دلیل تغییر سلیقه‌ی سیاسی یا مدیریتی، به بایگانی سپرده می‌شوند یا با تغییرات بنیادی، کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهند. در این فضا، «تداوم» که ستون فقرات توسعه است، قربانی نمایش‌های فردی مدیرانی می‌شود که می‌خواهند همه چیز را به نام خود ثبت کنند.

دومین عامل زوال حافظه‌ی نهادی، نبود ساختارهای مدرن «مدیریت دانش»است. در برخی سازمان‌ها، بخش بزرگی از دانش و تجربه‌ی فنی در «ذهن افراد» انباشته می‌شود، نه در «سیستم‌های سازمانی». وقتی یک کارشناس خبره یا یک مدیر باسابقه بازنشسته می‌شود یا به دلیل تغییرات سیاسی از کار برکنار می‌گردد، عملاً بانک اطلاعاتی و تجربی آن بخش نیز با او خارج می‌شود.

نبود مستندسازی دقیق از «چراهای شکست» باعث شده است که ما همان اشتباهی را که ده سال پیش در یک پروژه‌ی سدسازی یا یک طرح اقتصادی مرتکب شده‌ایم، امروز در ابعادی بزرگتر تکرار کنیم. سازمان‌هایی که فاقد حافظه‌ی مکتوب و سیستماتیک هستند، محکوم به «تجربه‌ی دوباره‌ی چرخ» هستند؛ فرآیندی که در دنیای پرسرعت امروز، معنایی جز عقب‌ماندگی مزمن ندارد.

مسئله جابجایی‌های اتوبوسی

انقطاع تجربه، رابطه‌ای مستقیم با «بی‌ثباتی مدیریتی» دارد. تغییرات گسترده و ناگهانی در بدنه‌ی کارشناسی و مدیریتی پس از هر جابجایی سیاسی که در ادبیات عامه به تغییرات اتوبوسی مشهور است، پیوستگی برنامه‌ها را از بین می‌برد. کارشناسانی که سال‌ها بر روی یک طرح ملی تمرکز کرده‌اند، به ناگاه با افرادی جدید جایگزین می‌شوند.

این عدم امنیت شغلی برای نخبگان، انگیزه‌ی «سرمایه‌گذاری بلندمدت بر روی مسائل» را از بین می‌برد. وقتی فرد بداند که عمر مسئولیت یا فعالیتش در یک حوزه کوتاه است، به جای «برنامه‌ریزی راهبردی»، به سمت «اقدامات نمایشی و زودبازده» حرکت می‌کند. توسعه نیازمند صبر و استمرار است، اما در فضایی که حافظه‌ی نهادی هر چهار سال یکبار پاک می‌شود، هیچ‌کس جرات کاشتن درختی را ندارد که سایه‌اش در زمان مدیر بعدی به ثمر می‌رسد.

بسیاری از بحران‌ها، محصول نادیده گرفتن تجربیات گذشتگان است. برای مثال، در حوزه‌ی محیط‌زیست، هشدارهایی که کارشناسان در دهه‌های گذشته درباره‌ی فرونشست زمین یا خشک شدن دریاچه‌ها داده بودند، در کشوهای مدیریت وقت خاک خورد و مدیران بعدی نیز بدون مراجعه به آن پیشینه‌ی مطالعاتی، همان مسیر غلط را ادامه دادند.

هزینه‌ی این بی‌توجهی به حافظه‌ی نهادی، تنها مالی نیست.جامعه وقتی می‌بیند که پروژه‌های مختلف پس از سال‌ها صرف هزینه، نیمه‌کاره رها می‌شوند یا به بن‌بست می‌رسند، نسبت به توانمندی تخصصی بدبین می‌شود. این بدبینی، مشارکت مدنی را کاهش داده و همکاری مردم در طرح‌های ملی آینده را با دشواری روبرو می‌کند.

دانش بی‌عمل و عمل بی‌دانش

حافظه‌ی نهادی تنها در داخل ادارات شکل نمی‌گیرد؛ بلکه باید پیوندی ارگانیک میان «مراکز پژوهشی» و «نهادهای اجرایی» وجود داشته باشد. در ایران، مطالعات دانشگاهی ارزشمندی انجام می‌شود، اما به دلیل نبود مکانیزمی برای تزریق این یافته‌ها به بدنه‌ی تصمیم‌ساز، این دانش عملاً به حافظه‌ی زنده تبدیل نمی‌شود.

نهادهای اجرایی تمایل دارند مسائل را به صورت «پروژه‌ای و لحظه‌ای» حل کنند، در حالی که حافظه‌ی علمی بر «روندهای تاریخی و زیربنایی» تأکید دارد. این گسست باعث شده است که ما در هر بحران، از نو به دنبال اختراع راهکار باشیم، در حالی که پاسخ‌های بسیاری از این پرسش‌ها سال‌ها پیش در پژوهش‌های خاک‌خورده‌ی دانشگاهی ارائه شده بود.

برای پایان دادن به چرخه‌ی پروژه‌های ناتمام و احیای حافظه‌ی نهادی، نیازمند الزامات ساختاری هستیم.از جمله وضع قوانینی که تغییر مدیران را مجاز به توقف پروژه‌های مصوب ملی نکند، مگر با تأیید نهادهای عالی نظارتی و علمی.همچنین تبدیل «مستندسازی تجربیات» به بخشی از شرح وظایف اجباری مدیران و ایجاد بانک‌های اطلاعاتی باز و در دسترس برای نخبگان.علاوه بر آن تقویت بدنه‌ی کارشناسی ثابت در سازمان‌ها که با تغییر مدیران سیاسی، تغییر نکنند و به عنوان «نگهبانان حافظه‌ی سازمانی» عمل کنند.

تمدن محصول انباشت است، نه انفجار

توسعه نه با کلنگ‌های پی‌درپی، بلکه با «آجرهایی که بر روی هم گذاشته می‌شوند» محقق می‌گردد. سرزمین ایران بیش از آنکه به «قهرمانان لحظه‌ای» نیاز داشته باشد، به «سیستم‌های تداوم‌بخش» نیاز دارد که اجازه ندهند تجربیات گران‌بهای گذشتگان در غبار زمان و سیاست گم شود.

ما باید یاد بگیریم که احترام به طرح‌های درست مدیران قبلی، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی «بلوغ ملی» است. نجات آینده در گرو آشتی با گذشته و درس گرفتن از شکست‌هایی است که بهای سنگینی برای آن‌ها پرداخته‌ایم. حافظه‌ نهادی، قطب‌نمایی است که مانع از سرگردانی ما در بیابان آزمون و خطا می‌شود.